تبليغاتX
FROM THE INSIDE
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389
بزار خیالتو راحت کنم, بقیه به بدترین شکل ممکن در موردت فکر میکنند.دقیقآ به بدترین ش ک ل .با خودتم تعارف نکن.

 حالا که خیالت راحت شد هر کاری که دوست داری بکن!

 زمانهای زیادی برای به اصطلاح اعاده ی حیثیت صرف میشه.بهتره اینهمه انرژی  هرز نره , بقیه بازم همینطوری فکر میکنن یا دست کم یه مدت مجاب میشن و یه مدت دیگه دوباره یه جور افتضاح دیگه فکر میکنن.بازم فکر میکنن و فکر میکنن ... .آدم تلاش میکنه که ذهنیت ها رو برگردونه و اونها حرفهای مزخرف تحویل میدن٬ با حرفهای مستقیم یا غیر مستقیم به دیوار گفتن و چیزایی که این ور و اون ور در مورد آدم می بافن به بازیشون ادامه میدن.... در نهایت دریچه های آزادی کم کم باز میشن و آدم میبینه که میتونه همه ی احمقهای عالم رو دوست داشته باشه و دنبال کارشو بگیره و از سبک زندگیش لذت ببره.

 انرژیمو صرف کاری که دوست دارم میکنم.

باز که بد فکر کردی بابات آدم مغرور و خود محوریه !

پ ن: از دیو و دد ملول نیستیم ولی جَوونم  دل دارم! 

پ ن ۲:یعد یک سال آمدم چون عید نو با ماشین بنز اومدم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:42  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
یکشنبه دوم اسفند 1388
آخر سر از پادگان تسویه حساب میگرفتم و داشت از همونجا دلم واسه این سگدونی تنگ میشد. این چند ماه آخر از بودن تو این محیط احساس بودن میکردم . این مسایل جنبه ی شخصی داره که زیاد به تو خواننده ی گرامی ربطی نداره ! 

بعضی از شرایط ٬ موقعی برات پیش میاد که از خیرشون بگذری. هر وقت خودتو واسه جلب احترام پاره کردی  فرسنگها ازش فاصله میگیری ! کسایی که خودشونو تو رابطه  فراموش میکنن یکی از ثمراتش کسب توجه هس که البته اینم زیاد براشون مهم نیست ...

دلم میخواد بازم بنویسم ولی همشو قبلآ شنیدی ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:21  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
شنبه هفتم شهریور 1388
از تو خوردم

می فهمی رفیق؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:47  توسط اینجانب 

~ ~ ~
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

flash back

حدود 10 سال پیش یه اتفاق مزخرف واسم افتاد که زندگیم رو از روال عادی خارج کرد.این شد سعی کردم وارد یه سری مفاهیمی بشم که خودمم دقیقآ نمیدونستم چی ان . درگیر فضا هایی شدم که وارد یه جور زندگی کردن مجازی شدم . اون اتفاق بماند و این که وارد چه فازی شدم هم روش .الغرض :

!flash forward

یه مدت پیش خواب جالبی دیدم.طی یه سری اتفاقاتی که بماند ! اینجانب به عالم کما رفتم و هی به عالم کما رفتم و هی به عالم کما رفتم و هی رفتم !! بعد از 10 سال بیدار شدم . قاعدتآ باید 35 ساله می بودم .دور و بر تختم رو نگاه کردم تا آثاری از گذشته رو پیدا کنم یه چیزی که مثلآ رنگ بویی از زندگی در گذشتم بده.3 تا نامه از دوستام داشتم که نهایتآ 3 سال بعد از کما واسم فرستاده شده بود.میخواستن بعد از بیدار شدنم بهم امید بدن. شروع به خوندن نامه ها کردم و گفتم دمشون گرم سه سالی به یادمون بودن. باید خیلی ها رو  میدیدم .انتظار داشتم که یکمی از مو هام سفید شده باشه و چند تا چین و چروک رو پیشونیم .اما آیینه رو که دیدم نهایتآ دو سالی یا حالا نهایتآ سگ تو ضرر 3 سال پیرتر شده بودم!

یه حسی مثل تو فیلما داشتم که میرفتم مثلآ گم گشته هامو پیدا کنم و تلاش کنم بعد از 10 سال دوستام و فامیلم رو پیدا کنم!یکی دو نفر رو که دیدم تا نیم ساعت اول جذاب بود برام که چه اتفاقاتی تو این سالها افتاده یا مثلآ چقدر دلشون برام تنگ شده !!! اما هر چی بیشتر میگذشت بیشتر حس میکردم اوضاع همون جوری هست که بوده .من با همون تفکرات داشتم زندگی میکردم .همون آدم قبلی بودم حتی پیر هم نشده بودم کاش حافظه ام رو از دست داده بودم که یکمی شبیه فیلما میشد ! آدما هم همون آدما بودن و سعی میکردن تظاهر کنن که نگرانم بودن... این شد که وسط راه که میرفتم دو نفر رو ببینم سرعتم کم شد و یه لحظه ایستادم تصمیم گرفتم که دیگه ادامه ندم .باخت کرده بودم .زمان زیادی رو از دست داده بودم و همه چیز به مزخرفی قبل...حتی حس های درونیم هم مثل قبل بود دوست داشتم لامصب واسه خالی نبودن فیلم نامه یه اتفاق خارج از عرف واسم افتاده باشه که بگم خب عوضش اینا رو هم داشت بابا

flash now

میدونی رفیق همه ی کسایی که دانشگاه درس میخونن حتمآ کنکور دادن کسی آروم آروم وارد دانشگاه نشده!حالا تو بشین و بگو  خدا بزرگه یه طوری میشه !

میدونی 20 توی گل گیر کردن یعنی چی ؟

اصلآ دارم واسه کی حرف میزنم ،ببند مرورگرتو !! :ی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:11  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
۱-  الان دیگه دوره ی شر و ورای انتخاباتی تموم شده و ترجیح میدم مثل بسیاری از علما سکوت اختیار کنم

۲-  حالم این روزها بهتره هر چند اوضاع پادگان هر روز بیشتر رو به وخامت میره تا حدی که زمزمه هایی از قتل چند تا از مسولین بینمون پیچیده !!

۳-   بازم سر دو راهی گیر کردم و بازم احمقانه تصمیم گرفتم که راه درست رو انتخاب کنم!

پ ن : روی هم رفته زندگی زیباست و پنجره های محبت رو باز کنید و از این چرندیات !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
یکشنبه سی ام فروردین 1388
نفسم گره خورده با آنچه نمیتوانم ها

با آنچه نبودم وُ شدم ها

آنچه بودم ها،شدن ها

اشک پشت پلکهای بسته حلقه میزند.

بارها تک تکِ انگشتهای خشمم را گاز گرفته ام.

آرام وُ یکنواخت

در سینه ام کلنگ میزنند

آرام و یکنواخت

ریتمی که قلبم را کوک کرده است.

کسی پشت سرم آب نریخت

در عمق شب از خیابانهای همهمه بیرون کشیدن

قطب نما دور خود چرخ میزند

گاه و بی گاه بوی بر هم خوردن جامهای نقره می آید.

آرام وُ بی تردید

عطش،کهربا،سکوت

درون سینه را به خود میکشد.

رد پاهاي پيچْ پيچ

هجاهای بي شكل و هَروَر سو

چرا که مردان دانش

 راویان سکوت اند.

آرام و بی تفاوت

تنِش از وجودم سرریز میشود.

نفسم گره خورده با آنچه نمیدانمها

از خیابانهای هیهات گذشتن

از قیل و قال...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
پنجشنبه یکم اسفند 1387

                               part 1

 لذت مبارزه :

 ( پیش زمینه ! : نمیدونم کجا خوندم که از عادت تغییر ناپذیر بچه های ماه بهمن تجزیه و تحلیل اتفاقات اطرافشون هست !)

فکر میکردم بی اهمیت بودن نتیجه و صرفآ تلاش کردن یه جور کپی برداری از بچه مذهبی ها بوده . زیاد اتفاق میفتاد که با نهایت قدرت یه کار رو انجام بدم ولی دقیقآ همون موقعی که باید نتیجه میگرفتم همه چیز خراب میشد .اما بعدآ متوجه شدم که من خودم جلوی خودم رو میگیرم چون از کشاکش درونی و تجریه و تحلیل اتفاقات لذت میبرم ، این باعث میشه که دوباره تو مسیر مبارزه قرار بگیرم و دوباره با اون مساله روبرو بشم و چیزهایی رو که ندیدم ببینم !!مواقع زیادی میشه که مبارزه رو انتخاب کردم و سعی کردم که احساسام رو کنار بذارم تا چیزی ( مثل احساس نا امیدی یا ضعف) مانع مبارزم نشه. 

part 2

 جنگجوی خسته :

بعد از یه مدت ادامه ی بی حس مبارزه دچار خستگی میشی.و کم کم نسبت کارهایی که میکنی بی میل میشی .این تورو به مکان غریبی و نا آشنایی میکشونه و اون موقع هس که از خودت میپرسی :  دارم چی کار مینم ،  توی این خر تو خری واسه ی چی اینجام؟ چرا موش تو سوراخ نمیرفت؟!

نکته ی انحرافی ! : معمولآ نتایج عمیق خودشون رو توی زمانهای تنهایی و خستگی به آدم میرسونن. فکر مینکم درونی ترین نتایج رو توی این شرایط درک کردم ،فقط یه اشکال کوچیک داشتن : معمولآ نتایجی نبودن که بدردم بخورن! نتایج فوق العاده ای بودن ولی خاص شرایط من نبودن. توی این حالت کسب موفقیت هم بی معنی میشه، موقعی هم که از پس کارا بر میای کاملآ بی تفاوتی چون برای چیزی مبارزه نکردی .فقط مبارزه کردی !

 

part 3

 ?next step or pressure

خیلی مواقع پیشرفت نکردم چون از اینکه توی حالتهام دست و پا بزنم لذت میبردم و دوست دارم که توی پله ها  به شکل و زیبایی و ابعاد اون پله نگاه بکنم .این باعث میشه که بایستم و نگاه کنم (شاید توی پله های بعدی چیزایی قشنگتری برای دیدن باشه نه؟) 

کاری رو که میخوای انجام بده پسر ، چیزهایی رو که باید بفهمی میفهمی.اتفاقات خودشون خودشون رو بهت میرسونن.تجربیات خود به خود شکل میگیرن. همه چیز در سکوت اتفاق میفته و  زندگی  هیچ حرفی نمیزنه.این باعث میشه که یه جور احساس مرموز و پیچیده بودن در رابطه با زندگی داشته باشیم( عادت کردیم که نترسیم از آنکه های و هوی دارد ،بجاش میترسیم از اونی که سر به تویی داره!! به مولا !) نتایج معملآ ساده تر از اونی هستن که ذهنمون رو بهشون مشغول کنیم ، رک ساده صریح.اگه دوست داری پیچیده کنی مسایل رو ،در نهایت به همون آدمایی تبدیل میشی که باید برای لبخند زدنشون هم باید به یه ایسم متوسل شن و منم بهت میگم : ! shut the f... off babe

I don't want to be the one
The battles always choose
'Cause inside I realize
That I'm the one confused

I don't know what's worth fighting for
Or why I have to scream
I don't know why I instigate
and say what I don't mean
I don't know how I got this way
I know it's not all right
So I'm breaking THE habit
I'm breaking the habit tonight

 breaking the habit - lp

نمی خواهم تنها کسی باشم

که میدان جنگ همواره او را انتخاب میکند

چرا که درونآ دریافته ام

من تنها کسی هستم (که در این شرایط )گیج و سردرگم میشوم

نمیدانم چه چیز ارزش جنگیدن دارد

یا چرا مجبورم که فریاد بزنم

نمیدانم که چرا برآشفته میشوم

و حرفهایی میزنم که منظورم نیست

نمیدانم چه شد که این راه را اختیار کردم

میدانم که این مسیر درست نیست

پس امشب عادتهایم را میشکنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:52  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
هی به این فکر میکنم که لاگو تعطیل کنم برم یه جا تنها بنویسم .میبینم که همین جا هم زیاد نمینویسم .اصولا موقع حرف زدن گنگ میشم .

احساس میکنم باید ....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

اتفاقها معمولا به این شکل میافته که دچار یه حالت جذاب و جدید میشم و بعد توش خودم رو خفه میکنم تا احساس کنم زندانی ِ این حالت شدم .

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلم واسه پدرام تنگ شده ، یه زمانی ....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

و دست آخر:

ناتونی خرَد از برآمدن

گر کشیدن در مجمر بیتابی .

زیاد جدی نگیر 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:15  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
پنجشنبه پنجم دی 1387
... با این همه

در هوایی دیگرم

هوایی دیگر...

پاندول ساعت بی تفاوت چپ و راست میشود

زمان با انفجار میگذرد

حرفها

حرفهایی به صراحت یک مشت

مردان

خسته خسته

کینه میشوند

زنان شعله شعله ملامت

کودکان آرام آرام مرد وُ

مردان

خسته

خ س ت ه ...

با اینهمه 

در هوایی دیگرم

خاطرات-شبهایم

پر پر

افکارم الکن

توانم...!

با ابنهمه در هوایی دیگرم

بوی شکوفه های نارنج در نیمه ی اردیبهشت

نم نم باران وُ کوچه های کاه گل

پسری دختری مست و بیخیال

 از دیوارها میگذرند

انگشتم روی پاندول ساعت است

تاریخ از اینجا آغاز میشود

اکنون آسمان ترانه ایست

نُت های باران بر شیشه وُ راه وُ گذر، راهگذر.

میشنوی ؟

صدای حافظ دنیا را تسخیر کرده

میدانی؟

اهل همین هوای دیگرم.

 

گیج از موج انفجار

مردی تکه ی شبهایش را کنار هم میچیند

تکه تکه های خلوت.

دود سیگار در هم گره میخورد و

افکار با رعشه در هم مخلوط میشوند

ایستاده

میان خود و زندگی:

میان ساز کج کوک وُ عربده

تلاش

تلاش میکنم دَرهم نریزم

 با دندان به جان گره ها افتادن.

اما  با اینهمه...

اتاقی برای تنفس

اتاق آزادی تخیل

جانم لبخند میشود

از صف گشتی های عبوس پلیس میگذرم

بی کلید از در های لجوج

جانم لبخند میشود

دیوارها پا پس میکشند

عطر شراب

جغرافیای نفس را تا مرزهای لَم یَدرک پیش میبرد.

تنهایی

ت ن ه ا ی ی

تنهایی عریان .

پ ن : لاک پشت با چراغ قوه همی گشت در لاک خویش.کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:37  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~
یکشنبه دهم آذر 1387
۱ـ سعی میکنم حس هامو کلمه کنم ...واقعآ سعی میکنم

۲ـ تو کشاکش حس هایی افتادم که نمیدونم چی ان

حسهایی که بهم وارد میشه با هم در تضاد هستند و تجربه ی منم توی درکشون  کم !

۳ـ سعی میکنم که بیدار شم

۴ـ خوابهایی که دارم میبینم بیشتر  حول این قضیه میچرخه که یک اتفاق بیرونی میافته و همه ی  درونیاتم به هم میریزه.

۵ ـ هنوز بیدار نشدم ....خیلی وقته؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:40  توسط اینجانب  | 

~ ~ ~